شایسته است که دانش انسان بر گفتارش افزون و خردش بر زبانش چیره باشد . [امام علی علیه السلام]
3  دلسوخته  4

سحر (دوشنبه 86/9/5 :: ساعت 11:27 عصر )

عشق یعنی درک درد دور بودن                       یک نفس در پی معشوق بودن

عشق یعنی حدیث یک گناه                           یا که شاید یک رفیق نیمه راه

عشق یعنی جدایی انتظار                            همچو مجنون بیقرار بیقرار


¤ نویسنده: علیرضا


تجارت الکترونیک سایت مشاغل ایران (دوشنبه 86/9/5 :: ساعت 4:4 عصر )
جهت کسب درامد قانونی وتجارت الکترونیک در این لینک عضو شوید پرداخت به حساب بانکی شما کاملا قانونی وازطریق سایت مشاغل ایران

http://www.mi118.com/Register.aspx?Ref=40723

 


¤ نویسنده: علیرضا


سحر (دوشنبه 86/9/5 :: ساعت 2:46 عصر )

چقدر سخته تو چشای کسی که تموم عشقت روازت دزدید وبه جاش یه زخم همیشگی روقلبت هدیه داد 
 

زل بزنی وبه جای اینکه لبریز کینه ونفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری چقدر سخته   

دلت بخواد سرتوباز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیراوار غرو ش همه وجودت له شده

چقدر سخته توخیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اماوقتی دیدیش هیچ چیزی جزسلام

نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه

اما مجبورباشی بخندی تانفهمه که هنوزم دوسش داری چقدر سخته

گل ارزوهات رو توباغ دیگری ببینی وهزاربار توخودت بشکنی  

واون وقت اروم زیر لب بگی

گل من باغچه نو مبارک


¤ نویسنده: علیرضا


سحر (یکشنبه 86/9/4 :: ساعت 10:34 عصر )

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار اتاقش پرعکس میشه اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی.  

بزرگی را گفتم :زندگی چند بخش است.گفت:دو بخش کودکی و پیری. گفتم پس جوانی چه شد.

گفت:با عشق سوخت.....با بی وفایی آتش گرفت.......با جدایی مرد. 

 

پرسید؟«به خاطر کی زنده هستی؟» با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هیچ کس. پرسید؟« پس به خاطر چه زنده هستی؟» با اینکه دلم فریاد میزد "به خاطر تو" با یک بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز. ازش پرسیدم «تو به خاطر چی زنده هستی؟» در حالیکه اشک تو چشمانش جمع شده بود گفت ?به خاطر کسی که به خاطر هیچی زنده است”

          

بهش گفتم دوسش دارم.بهش گفتم همیشه تو رویاهام باهام بوده.
گفت:منم برای خودم رویایی داشتم.
حرفی نداشتم بزنم آخه دوسش داشتم.
اونو با رویاهاش تنها گذاشتم.
دیشب تا صبح بیدار بودم.آخه دوسش داشتم.فکر کردم یه نفر باید از عشق گذشتگی کنه.
به خاطرش از عشقش گذشتم.
خدایا((.....وتو خوب می دانی سخاوتمندتر از آن هستم که دل داده ام را بازستانم...ومن می ترسم از روزی که نیمه های شب صدای هق هق فروخورده اش را از پشت پنجره ام بشنوم....))
آخر بهش گفتم دوسش دارم...........
اما سپردمش دست خدا و رویاهایش........و زیر لب آروم برای خودم زمزمه کردم.........

 

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش

                                          هم منتظر حادثه وفکر خطر باش


¤ نویسنده: علیرضا


سحر (یکشنبه 86/9/4 :: ساعت 10:14 عصر )

 

 

در دادگاه عشق.قسم قلبم


 

وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان


 

قاضی نامم رابلند خواند گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد


 

و محکوم شدم به تنهایی و مرگ


 

کنار چوبه ی دار از من خواستن آخرین خواسته ام را بگویم.


 

و من گفتم به تو بگویند :


 

                            دوستت دارم.................................


 

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد


 

منو ببخش


 

اگه تویی اونکه فقط دلم میخواد


 

منو ببخش

هر چی باشی هر کجا باشی حتی اگه دوستم نداشته باشی وجودت رو میخوام

تو که در باور مهتابی عشق رنگ دریا داری فکر امروزت باش به کجا می نگری؟


 

زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه را میفهمی میشود مثل نسیم بال در بال پرستو بوسه بر قلب شقایق بزنیم


 

بدون تو تنها نیستی تو خدا را داری و من ارامش شبهای تو را..................


 

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم


 

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

ادمک اخر دنیاست بخند


ادمک مرگ همین جاست بخند


دست خطی که تورا عاشق کرد


شوخی کاغذی ماست بخند


ان خدایی که بزرگش خواندی


بخدا مثل تو تنهاست بخند!!!




¤ نویسنده: علیرضا


سحر (یکشنبه 86/9/4 :: ساعت 9:52 عصر )

دستامو بردم بالا  فریاد زدم


زار زدم  گریه کردم


شکایت کردم


ای خدا من اونو هنوز دوست دارم  چرا اینجوری شد؟؟؟


چرا از پیشم رفت؟؟؟چرا تنهام گذاشت؟؟؟


خسته شدم افتادم روی زمین شروع کردم زار زار ناله کردن


یه دفعه یه صدایی از اسمون اومد که گریه نکن.


اون که تو رو ول کرد خودش داره یه گوشه مثل تو گریه میکنه...!


¤ نویسنده: علیرضا


سلام خدا جون (دوشنبه 86/8/21 :: ساعت 11:45 عصر )

سلام خدا جون 

امشب میخوام برات درد دل کنم میخوام قد تمام اون سالهایی که ازت غافل بودم واست حرف بزنم خدایا به جلال و جبروتت قسم شرمندتم خدایا تو بزرگ وبا گذشتی توی همه سالهای عمرم وقتی که درنهان واشکار  گناه میکردم تنها کسی که شاهدم بود تو بودی من بی پروا تو محضر پاک تو خطا میکردم و تو فقط نگام میکردی خدایا توحتی به درد دل پست ترین ادماهم گوش میکنی از خطاهاشون میگذری ورحمت و محبتت را بهتراز یه مادر نثار بندگانت میکنی خدای خوب و مهربونم تو از دلم خبرداری میدونی چی میخوام خدایا شر شیطونو از سر همه بندهات کم کن خدایا تو پاکی ومنزه مهربون و با گذشت بزرگ وبزرگوار خدایا کاش زودتر لیاقت همصحبتی تو رو پیدا میکردم چه لذتی داره درد دل کردن با تو و چه مباهاتیه لیاقت عشق به تو خدا جون دوستت دارم


¤ نویسنده: علیرضا


باغ رضوان (جمعه 86/7/13 :: ساعت 4:53 عصر )

سلام به همه دوستان خوبم                 

دوش دلم هوای کوی جانان کرد       برون پرید از قفس وعزم یار کرد 

پرید بادوبال عاریه اش از عشق      خزید به باغ رضوان ودوای درد کرد

چو جان جهید جسم تنها ماند    نداشت بهایی چوساختش ازخاک کرد

عشق در دل چو اتش است هردم    بسوزد و سوزها بپا خواهد کرد

چه غم که غم بود دلت خوش دار     که جان عزم کوی یار خواهد کرد

 


¤ نویسنده: علیرضا


<      1   2   3      

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

»» منوها
[ RSS ]
[خانه]
[درباره من]
[ارتباط با من]
[پارسی بلاگ]
بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 8
مجموع بازدیدها: 11978
 

»» درباره خودم
دلسوخته
علیرضا
دلسوخته
 

»» پیوندهای روزانه
 

»» آرشیو نوشته های قبلی
 

»» لوگوی خودم

 

»» اشتراک در وبلاک
 
 

»» لوگوی دوستان من
 

»» وضعیت من در یاهو