دل هنگام پری شکم، حکمت را بیرون می اندازد . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
3  دلسوخته  4

سحر (یکشنبه 86/9/4 :: ساعت 10:34 عصر )

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار اتاقش پرعکس میشه اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی.  

بزرگی را گفتم :زندگی چند بخش است.گفت:دو بخش کودکی و پیری. گفتم پس جوانی چه شد.

گفت:با عشق سوخت.....با بی وفایی آتش گرفت.......با جدایی مرد. 

 

پرسید؟«به خاطر کی زنده هستی؟» با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هیچ کس. پرسید؟« پس به خاطر چه زنده هستی؟» با اینکه دلم فریاد میزد "به خاطر تو" با یک بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز. ازش پرسیدم «تو به خاطر چی زنده هستی؟» در حالیکه اشک تو چشمانش جمع شده بود گفت ?به خاطر کسی که به خاطر هیچی زنده است”

          

بهش گفتم دوسش دارم.بهش گفتم همیشه تو رویاهام باهام بوده.
گفت:منم برای خودم رویایی داشتم.
حرفی نداشتم بزنم آخه دوسش داشتم.
اونو با رویاهاش تنها گذاشتم.
دیشب تا صبح بیدار بودم.آخه دوسش داشتم.فکر کردم یه نفر باید از عشق گذشتگی کنه.
به خاطرش از عشقش گذشتم.
خدایا((.....وتو خوب می دانی سخاوتمندتر از آن هستم که دل داده ام را بازستانم...ومن می ترسم از روزی که نیمه های شب صدای هق هق فروخورده اش را از پشت پنجره ام بشنوم....))
آخر بهش گفتم دوسش دارم...........
اما سپردمش دست خدا و رویاهایش........و زیر لب آروم برای خودم زمزمه کردم.........

 

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش

                                          هم منتظر حادثه وفکر خطر باش


¤ نویسنده: علیرضا



لیست کل یادداشت های این وبلاگ

»» منوها
[ RSS ]
[خانه]
[درباره من]
[ارتباط با من]
[پارسی بلاگ]
بازدید امروز: 6
بازدید دیروز: 9
مجموع بازدیدها: 11974
 

»» درباره خودم
دلسوخته
علیرضا
دلسوخته
 

»» پیوندهای روزانه
 

»» آرشیو نوشته های قبلی
 

»» لوگوی خودم

 

»» اشتراک در وبلاک
 
 

»» لوگوی دوستان من
 

»» وضعیت من در یاهو